تبليغاتX
فسقلی











فسقلی

به خواب هایم سر نکش وقتی در بیداری نمی یابمت!!!
پلان اول

موضوع:جهانی شدن

مقدمه:

بخش اول:تعریف جهانی شدن

1-1:یکپارچگی میان ملتها و دولتها

2-1:تحریک اقتصاد بومی

3-1:افزایش پتانسیل تولیدی دولتها

بخش دوم:ضرورتهای جهانی شدن

1-2:تسریع در جابجایی کالاها

2-2:احتمال کاهش جنگ در کشورهای توسعه یافته

3-2:افزایش تجارت آزاد بین کشورها

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت0:1توسط بهار تنها |
ترس از...

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی ازپاسبان ها می ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی  از آیینه می ترسم!

سلام را دوست دارم

ولی از زبا نم می ترسم!

من می ترسم

پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم!

                                                              حسین پناهی

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت12:37توسط بهار تنها |
...

و رسالت من اين خواهد بود

كه دو استكان چاي داغ را

از ميان دويست جنگ خونين

به سلامت بگذرانم تا در شبي باراني

 آن‌ها را با خداي خويش

چشم در چشم هم

نوش كنيم!

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت12:34توسط بهار تنها |
باد ما را خواهد برد..

 

باد ،

پرده ها را آرام تكان مي‌دهد

و ما

بچه هاي خوش باور

لبريز از اضطراب و اميد ،

زواياي نيمه روشن را به هم نشان مي‌دهيم‌ !

درختان سبزند و

ماشين ها و گنجشك ها

بلند بلند چيزي مي گويند !

اين‌جا نيز ،

حرفي به ارزش يك ليوان

آب خنك

به دست دلي نمي‌رسد !

بايد برگرديم !

بايد به جايي برگرديم كه رنگ دامنه هايش

تسكين بخش اندوه بي‌پايانمان باشد !

به جايي كه چون خاشاك هاي پوسيده ،

از لابه‌لاي شاخه هاي سرسخت‌تر ،

به خاك جارو شده رسوب كنيم !

باد ،

ما را خواهد برد !

خواهد برد و باران

به خاك تبديلمان خواهد كرد !

به خاكي كه طلاست

و مرگ را غير قابل تغيير ساخته است

خاك ،

خاك گس حسادت و حيات !

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت0:6توسط بهار تنها |
بهانه
بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها
چرا صدايم كردي
چرا؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم ونيامدي
نشان به آن نشان كه
دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويج دل و جگر...
+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت19:0توسط بهار تنها |
شب
شب و روزت همه بیدار
که آید شاید
کور شد دیده بر این
کوره ره شاید ها
شاید ای دل که مسیحا نفست آمد و رفت
باختی هستی خود
بر سر می آید ها
+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت18:58توسط بهار تنها |
دل خوش
جا مانده است چيزي
جايي
كه ديگر هيچ گاه
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موههاي سياه و نه دندانهاي سپيد...
+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت13:10توسط بهار تنها |
چتر

و زني را ديدم كه در تاريكي ايستاده بود

و بوي علف هاي خشك شده مي داد

و چشم هاي غريبي داشت

و عشق را نمي فهميد

و لباس هاي زيبايش را،

بر حسب عاريت از مادرش قرض گرفته بود

و وقتي نگاه نمي كرد پرنده عجيبي را در ذهن تداعي مي كرد

و مشخص نبود كه چه وقت گريه كرده است !

و مرد،

- كه زير باران چتري در دست داشت – مقابل راه ايستاد !

زن و شوهر همديگر را ناباورانه نگاه كردند !

مرد،وقتي نگاه نمي كرد

پرنده عجيبي را در ذهن تداعي مي كرد !

او چشم هاي غريبي داشت !

آن ها وحشت زده خيره به هم ماندند

و مدت ها هيچ نگفتند...

تا سر انجام هم صدا و هم زمان نجوا كردند :

عشق و رؤياهايم...

و براي اين‌كه پايان خود را ،

از اين تجربه سنجيده باشند ،

دست ها را به طرف هم دراز كردند !

و لحظاتي بعد ،

آن ها دست يكديگر را گرفته و محتاطنه به راه افتادند !

آشفته از توهمي كه آرام آرام ،

در قلب هاشان ته نشين مي گشت !

آ« ها،شادمانه به صورت هم لبخند زدند ،

بي آنكه اين بار نجوا كنند !

نه!عشق هيچ گاه هم سفر عقل نمي شود...

دست ا را حلقه كردند و

زير يك چتر به كوچه ي بزرگي پيچيدند

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت15:53توسط بهار تنها |
سکوت

چه مهمانان بی درد سری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

 و اندکی

                         سکوت

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت15:34توسط بهار تنها |
گفت و گو با خدا
 
در رؤیاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.

خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید.

خدا خندید :

وقت من بی نهایت است......

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم : چه چیز بشر شما را متعصب می کند؟

خدا پاسخ داد : کودکی شان.

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند، و بعد دوباره پس از مدتها، آرزو می کنند که کودک باشند.

اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین ، نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده.

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دست های خدا دستم را گرفت، برای مدتی سکوت کردیم؛ و من دوباره پرسیدم :

به عنوان یک پدر، می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت: بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، همهء کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند؛

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند، و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند .

من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت :

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم.همیشه
+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت14:55توسط بهار تنها |

جديدترين كدهای جاوا